تبليغاتX
خان دایی و سعیده

خان دایی و سعیده

هست از پس پرده گفتگوي من و تو / چون پرده بر افتد نه تو ماني و نه من!

 

لازم نيست بزرگ باشي تا شروع كني...

بايد شروع كني تا بزرگ شوي !

 

 

پس از مدت ها سلام امروز خيلي خوشحالم.... دعا كنيد همينجور بمونم... يكي منو بياره پايين !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 8  توسط سعيده  | 

 

 

يه شعر ماه واستون گذاشتم بدون شرح !

خودتون بريد ببينيد !! حالشو ببريد !!

فقط بگم اين از اون شعراست...

با همشون فرق مي كنه...

نبينيد از دستتون رفته... حالا خود دانيد!!

__________________________________________________________

البته شايد بعضيا شنيده باشند... مثل همه ي شعراي معروف!

اما حتي براي اونا هم فكر كنم دوباره خوني اش بد نباشه!

 

 

 

من آنچه شرط بلاغ است با تو مي گويم....

تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال !

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 9  توسط خان دایی  | 

 

 

 

زني خوش قد و بالا، خوش قيافه

كه دل مي شد ز ديدارش كلافه،

 

به داروخانه اي بنهاد پا را

صدا زد نسخه پيچ آشنا را

 

به دستش نامه اي داد و به خنده

بگفت اين را بخوان از بهر بنده !

 

نظر افكند داروساز در آن

ولي از مطلبش گرديد حيران                                                

 

نديد از نام دارويي نشانه

كه پر بود از كلام عاشقانه !

 

به خانم گفت

در اين نامه يكدست،

سخن از مهر و عشق و ازدواج است !!                                                                

                                                             

پريرو با كمال دلربايي

كمي خنديد و با شيرين ادايي،

بگفتا

دكتري مشهور و كاري

اخيرا كرده از من خاستگاري !

 

كنون اين نامه هم از او رسيده                                                     

كه هوش از خواندنش از سر پريده

 

ببين چون كودك مكتب نديده

چگونه خامه بر كاغذ كشيده

                                                                                        

كشيده سيخ و كفگير و ملاقه

يه مشتي كله جنگ و قورباقه !!

 

تو با اينگونه خطها آشنايي

تواني خواند اين خط كذايي !

 

كنون آوردم اينجا نامه ي خويش...

كه روشن گردد اين خط قاراشميش !

 

 

 

 

با عرض سلام و ارادت عيد سعيد(ه) فطر رو به همه دوستان دور و نزديك تبريك مي گيم.

نه اينكه به مناسبت اين عيد سعيد(ه) خيليا دارن وارد امور خير! مي شن.......

بد نديديم ما هم يه شعر ربط دار بذاريم اينجا واسه شما

لازم به توضيح مي باشد اين شعر زيبا از شاعر زيباي شهر زيباي خودمون هست حالا ديگه خودتون تحقيق كنيد كيه... فقط گفتم كه گفته باشم... اصفهونيه بابا!!

 

 

 

 

 

خب ديگه عيدتون مبارك !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 16  توسط خان دایی  | 

 

رنگ چشمت به خدا مزه ي خرما دارد !

مثل عطر لب درياست.... تماشا دارد

 

تن زيباي تو انگار صدف مي تابد

چشم چشم از دلم امروز شعف مي تابد

 

به پريشاني گيسوي خدايي رنگت

شده ام مست نفس هاي نسيم آهنگت !

 

مثل آرام ترين لحظه ي دريا شده ام

آسمانم....

كه به خورشيد تو زيبا شده ام !

 

قسمت گمشده ي جان مني آيا تو؟؟؟؟؟؟؟؟

نيمه ي ديگر ايمان مني آيا تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چه شده واااااااااااااي

چرا عازم دريا شده اي؟؟؟؟؟؟؟

خسته از زمزمه هاي دلم آيا شده اي؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تن به امواج كف آلوده ي دريا زده اي....

نيمه راه آمده.....

بانو

نكند جا زده اي؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

 

نذر چشمان قشنگت سبدي آويشن؛

هم تو در اين شب نامرد غريبي هم من !

 

من همان مرد قدم خسته ي ساحل هايم....

مثل چشمان غم آواز شما تنهايم !

 

گرچه لبريز خجالت شده دستم

بانو.....

من همان مرد گرفتار تو هستم! بانو

 

من همان عاشق تبدار تو ام ناز ترين

بي صدا تر ز نگاه تو ام آواز ترين !!

 

من و اين ساحل نامرد.....

دلت مي آيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پري شبزده برگرد......

دلت مي آيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!

 

قسمت مي دهم اي تازه تر از بوي سحر

هر كجا مي روي اين بار....

مرا نيز ببر !

 

                 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 17  توسط خان دایی  | 

 

اول از طرف هردومون عیدو تبریک می گم

البته متاسفانه خان دایی جان سرشون خیلی شلوغه من تنها اومدم

و اینک...

 

                                 

سعیده جکسون تقدیم می کند:

 

من اهل اصفهانم/ باهوش و خوش بيانم

گويم سخـــن فراوان/ با آنكه بي زبانم

پندت دهم فراوان.../  من عين دايــي جانم !

من دوستي هنرمند/ هم شيـــك و هم جوانم !

از من مبـــــــــاش غافل/ من اهل اصفهـــانم !!

 

 !!

____________________________

پ ن : براي كلمه هاي خوش سر و زبانم، بده امانم، خيلي هم خوب مي دانم، برو ز آشيانم و.... چيزي پيدا نكردم وگرنه حتمن جاشون مي دادم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 18  توسط سعيده  | 

 

يه بار مي گم براي هميشه:

براي جواد:

بابا نظراتت باز نميشه...

بابا خودكشي كردم نشد...

بابا توقع !

بگو چه جوري كامنت بدم خب!

ايميل هم مي پذيريـــــــــــــم !

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 16  توسط سعيده 

 

 

شاد شاد شاد شادم از دولت عشقت

منو خوشبخت مي كنه بركت عشقت !

 

البته كه زيبايي

زيبا مثل گلهايي

البته كه مي دونم

دلچسب و دل آرايي...

 

ولي بيشتر از اينها...

 

مهربونيت رو دوست دارم

خانميت رو دوست دارم !

با وفا بودنتو

با صفا بودنتو

با خدا بودنتو

دوست دارم

 

دلم عادت نداره بر تب و تاب

تو به من مثل ستاره ها بتاب

خونه ي عشقو نشون من بده

نذار عاشق بمونم.... فقط تو خواب

 

شاد شاد شاد شادم از دولت عشقت

ما رو خوشبخت مي كنه بركت عشقت

 

اگه دل فقط بره دنبال چشم و ابرو

يا پي مال و منال هر طرف و به هرسو

چه بسيار بهتر از من ها واسه تو

چه بسيار بهتر از اينها واسه من...

 

ولي حسن جمال به تبي بنده

ثروت و مال به شبي بنده

 

واسه ي همينه...

 

مهربونيت رو دوست دارم

خانميت رو دوست دارم

با وفا بودنتو

با صفا بودنتو

با خدا بودنتو

دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 11  توسط خان دایی  | 

 

يک پرنده کوچک که زير برگ‌ها نغمه سرايي ميکند براي اثبات خدا کافي است.

 

(ويکتور هوگو)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 1  توسط خان دایی  | 

با تشكر از دوست خوب من و خان دايي: gholamrezaesfahani.blogfa.com

 

با هم اينجوري نبوديم

اصلاً قرار نبود اينجوري باشيم

قصه ما قصه عشق وعاشقي نبود...؛

اما...

چقدر زيبا گفته اند

عشق يک حادثه است...!

 

 

دل عارفان ربودند و قرار پارسايان؛

 

همه شاهدان به صورت،

.

.

.

.

.

تو به صورت و معاني!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 10  توسط سعيده  | 

 

 

 :

يكي بود يكي نبود... زير گنبد كبود، يه آدمي توي همين دنيا بود كه خيلي خوشحال بود؛ هميشه با آرامش و شاد بود آنقدر كه در محل زندگي او همه با تأثير از او خوشحال و آرام بودند... آنجا همه هميشه مي خنديدند حتي گل ها و گياهان و حيوانات، تا آنجا كه اسم آنجا شده بود سرزمين شادي!

اگر شما تا به حال موش يا گربه يا سگ و يا حتي كرمي كه لبخند بزند نديده ايد، بهتر است سري به سرزمين شادي بزنيد!

روزي آقاي خوشحال در جنگل نزديكي كلبه اش قدم مي زد، چشمش به چيز عجيبي افتاد: تنه ي يكي از درختان بلند، يك در ورودي داشت. دري كوچك و باريك و واقعي! آقاي خوشحال با خودش فكر كرد معلوم نيست چه كسي اينجا زندگي مي كند! و دستگيره در كوچك را چرخاند و در به راحتي باز شد. داخل تنه ي درخت، پلكان مارپيچ و باريكي بود كه رو به پايين مي رفت.

آقاي خوشحال به زور از در داخل شد و از پله ها پايين رفت. پله ها مي پيچيد و پايين و پايين تر مي رفت تا عاقبت به انتها رسيد. نگاهي به اينطرف و آنطرف انداخت. در كوچك ديگري مقابل خود ديد . در زد. صدايي غمگين و گرفته از داخل جواب داد: «كيست؟» آقاي خوشحال آهسته در را باز كردو در آنجا كسي را ديد كه خيلي شبيه خودش بود ولي خوشحال نبود و درواقع خيلي هم ناراحت و غمگين به نظر مي رسيد.

آقاي خوشحال گفت: «سلام، من آقاي خوشحالم!» شخصي كه شبيه آقاي خوشحال بود گفت: «اوه راستي! اسم من آقاي ناراحت است و من غمگين ترين آدم دنيا هستم.» آقاي خوشحال پرسيد: «چرا شما اينقدر ناراحت هستيد؟» آقاي ناراحت جواب داد: «ناراحتم ولي نمي دانم چرا؟!» آقاي خوشحال پرسيد: «دلت مي خواهد مثل من خوشحال باشي؟» آقاي ناراحت گفت: «معلومه، حاضرم همه چيزم را بدهم تا خوشحال باشم!» آقاي خوشحال يكدفعه گفت: «دنبالم بيا!» آقاي ناراحت اول اين پا و آن پا كرد ولي بعد پشت سر او رفت. آنها از پله هاي مارپيچ بالا و بالاتر رفتند، پيچيدند و بالا رفتند، باز هم رفتند و رفتند تا اينكه به جنگل رسيدند. سپس به سمت كلبه ي آقاي خوشحال به راه افتادند.

آقاي ناراحت چند روزي در خانه ي آقاي خوشحال مهمان بود و در اين مدت اتفاق جالبي برايش افتاد. او در سرزمين شادي بود و چون همه در اطراف او شاد بودند كم كم دست از غصه خوردن برداشت و شادي به دلش راه يافت. ديگر لب هايش به طرف پايين آويزان نبود. يواش يواش لب ها از دو طرف رو به بالا رفتند و سرانجام، آقاي ناراحت كاري كرد كه تا آن زمان نكرده بود؛ يعني لبخند زد. بعد هم با دهان بسته خنديد كه تبديل به خنده خفيف شد و عاقبت قهقهه زد. آقاي خوشحال هم از بس تعجب كرده بود، شروع كرد به خنديدن! دوتايي خنديدند و خنديدند. آنقدر خنديدند كه دلشان درد گرفت و از چشم هايشان اشك آمد. خنديدند و خنديدند... از كلبه بيرون رفتند و باز هم خنديدند. چون آنها خيلي مي خنديدند، هركس هم كه آنها را مي ديد شروع مي كرد به خنديدن! حتي پرندگان روي درختان هم زدند زير خنده! آنها با خودشان فكر مي كردند كه چطور ممكن است اسم كسي آقاي ناراحت باشد ولي نتواند جلو خنده اش را بگيرد!

...

داستان ما به پايان رسيد. مطمئنم كه حالا ديگر هر وقت شما هم مثل آقاي ناراحت احساس ناراحتي كرديد، مي دانيد چه كار كنيد، اينطور نيست؟ فقط گوشه ي لبتان را بالا ببريد و تا مي توانيد بخنديد!

و يادتان باشد، يك آقاي خوشحال مي تواند تمام اطرافش را خوشحال و خندان كند! حالا ديگه بخنديد! يالا ديگه بخنديد...!

 

هه هه هه... ها ها ها... هو هو هو... !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 12  توسط خان دایی  | 

 

 

بوي شوق، زندگي، بوي روزهاي عيد مي دهي

بوي آن ترانه هاي دور، بوي شاخه هاي بيد مي دهي

بوي بوته هاي تازه ي نهال آرزو ميان خانه ي دلم

بوي يك حلول تازه را به آن مسافر هميشگي نويد مي دهي

بوي نم نم دوباره ي سكوت روي سطح ساده ي نگاه سيب

بوي يك بهار را براي قاصدك _ براي بودنش _ نويد مي دهي

بوي عطر شاخه هاي ياس كوچه هاي سبز خاطره

بوي شاعرانه ي شكوفه هاي شادي و ستاره ي سپيد مي دهي

بوي كوچه باغ شعرهاي شاپرك براي آشناترين غريب

بوي قلب زندگي كه در نهايت سرور و شوق مي تپيد مي دهي

بوي آسمان، غروب، اشك، يك پرنده و سكوت

بوي نامه هاي كهنه اي كه تا هميشه دست من رسيد مي دهي.

 

 

 

عزيزم هديه ي من برات يه دنيا عشقه

 

زندگيم با بودنت درست مثل بهشته

 

تو خونه سبد سبد گلهاي سرخ و ميخك...

          عزيزم دوستت دارم... تولدت مبارك!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 4  توسط سعيده  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 11  توسط سعيده 

 

 

من ندارم غم خوش فرمي مو !

من ندارم گله از حالت مو

غمم اين نيست كه مويم چرب است

و من از ريزش مو نيز شكايت نكنم

يا كه از باد و نسيم

چو وزيدند به مويم

و پريشان كردند

جنگل كله ي من !

 

فرقم از هر طرفي باز شود مشكل نيست

و نرنجم هرگز

زانكه هر روز دو ساعت به سرم شانه زنم

به سرم روغن بادام زنم

يا چو مردان سوسول !

ژل مرغوب زنم

 

غمم اين نيست رفيق...

 

فقط اين است غمم؛

كه چرا من كچلم !

و دريغ از يك مو....

كه بود روي سرم !!

 

************************************

 

 

هوس طنز كردم!

 

در روزگاري نه چندان دور... هرگاه كه دلمان در هواي طنز پر مي كشيد ! و به قولي هوس طنز مي نموديم، به سراغ وبلاگ يكي از دوستانمان ( سعيد جكسون ) مي رفتيم و مطالب باحال طنز آلود كمي تا قسمتي بي مزه ي ايشان را قرائت مي نموديم!

باري... از آنجا كه جناب آقاي جكسون هم چيزي در حدود شانصد ماه است كه سري به وبلاگشان نزده اند و فرمايش جديدي نفرموده اند، اينجانب بر آن شدم تا با نام جديد ( سعيده جكسون! ) اقدام به فرمايش مطالبي بي مزه و كمي تا قسمتي طنز آلود بنمايم !!

 

نام عالي مستعار !

سعيده جكسون !

 

_______________________________________

پ ن : ايضاً هومن ( سه عنصر ) !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 19  توسط سعيده  | 

 

 

به نام زيباترين معشوق

 

به شكل زيباي پنج وارونه اي ! به همه ي دوستان خوبمون اين روزهاي پسنديده اعياد گذشته/ حال/ آينده/ استمراري/ ...! را تبريك و شادباش گفته و از خداوند بزرگ شادي و سلامتي همه ي كساني را كه مي خواهند شاد باشند را مسئلت داريم !

با تقديم احترام

خان دايي و سعيده

نيمه ي مرداد 1387 خورشيدي

؟!!!!!

 

جداً كه چه حس و حالي پيدا كرده كشورمون...

ديگه اين روزها كمتر مي بينيم كسي از زندگي بناله و واسه هيچي تو سر و مغز خودش بزنه...

دور و بر حس مي كنيم همه شادند... همه به هم كمك مي كنند، مي بخشند، عيدي مي دند، لبخند مي زنند...

جاتون خالي امروز توي يه مسير 1 ربعي، يك ساعت و نيم معطل شديم واسه ترافيك !!

مگه مي گذاشتند حركت كنيم... جلوي تمام ماشين ها رو مي گرفتند و ... شير، شربت، شيريني، مهر، صفا، صميميت، عقش؛ نون بگيرم؟! ... آقاي مجري ! – كاكشي من دايناسورت بودم !!

_____________________________________

پ ن : خطر احتمالي رفع و حال هردو نفر (خان دايي و خواهر زاده) رو به بهبود است !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 20  توسط خان دایی  | 

 

 

سلام

سالروز برگزیده شدن خوبترین انسان به پیامبری بر همه ی انسان ها مبارک !

 

سعیده و خان دایی

 

*       اگر مي توانيد اين كلمات را بخوانيد، از دو ميليارد نفر ساكنين كره ي زمين كه قادر به  خواندن و نوشتن نيستند، سعادتمند تريد... خدا راشكر كنيد!

 

*       اگر در يخچالتان چيزي براي خورن پيدا مي شود، اگر لباسي براي پوشيدن داريد، اگر سقفي بالاي سر داريد، وضعتان از 75% مردم اين كره ي خاكي بهتر است... خدا راشكر كنيد!

 

 

*       اگر مي توانيد دست كسي را در دست بگيريد، كسي را در آغوش بفشاريد و حتي بر شانه ي كسي دستي از سر نوازش بكشيد، بر شما رحمت شده است، زيرا نوازش شما شفابخش است... خدا راشكر كنيد!

 

*       اگر در حساب بانكي تان پولي داريد، اگر در كيف پولتان اسكناسي و در خانه قلكي كه پول خردهايتان را در آن بريزيد، جزو 8% مردم ثروتمند جهان هستيد... خدا راشكر كنيد!

 

*       اگر سر خود را بالا مي گيريد، لبخند بر چهره داريد، و حقيقتاً شكرگزاريد، شما فردي خوشبخت هستيد زيرا بسيارند كساني كه مي توانند شكر گزار باشند اما هرگز چنين نمي كنند... خدا راشكر كنيد!

 

*       اگر مي توانيد به دور از آزار و اذيت، دستگيري، شكنجه يا مرگ در جلسات عبادي شركت كنيد؛ از سه ميليارد نفر در جهان خوشبخت تريد... خدا راشكر كنيد!

 

*       اگر والدينتان هنوز زنده و در كنار يكديگرند، تعداد كساني مانند شما در اين دنيا بسيار اندك است... خدا راشكر كنيد!

 

*       اگر امروز صبح وقت بيدار شدن از خواب، احساس سلامتي تان به احساس بيماري مي چربيد، از يك ميليون نفر انساني كه حتي تا پايان اين هفته زنده نخواهند ماند، بسيار خوش شانس تريد... خدا راشكر كنيد!

 

*       اگر هرگز در خطر جنگ،تنهايي و اسارت نبوده ايد و اگر عذاب شكنجه و درد جانكاه و گرسنگي راتحمل نكرده ايد، از 500 ميليون نفر در اين دنيا پيش تريد... خدا راشكر كنيد!

 

*       روزتان را به خوشي بگذرانيد و نعمت هاي خود را –اگر توانستيد همه را!- يكي يكي بشماريد تا بدانيد چقدر خوشبخت هستيد.

به هرحال– حتي در اوج محروميتها- همواره چيزهايي پيدا مي شوند كه بتوان به آنها فكر كرد و براي داشتان آن خدا را شكر كرد.

شكر كردن پنجره اي به روي انسان مي گشايد كه با هيچ چيز ديگري فابل مقايسه نيست...

خدا راشكر كنيد!

 

         

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 13  توسط خان دایی  | 

 

خان دايي استاد مي شود!!

 

 

 

تا حالا به كسي اعتماد كرده اي؟

تا حالا كسي بهت گفته كه چقدر همه چيزت خوبه؟!

تا حالا عاشق شده اي؟!

اصلاً مي دوني عشق چه جوري به وجود مياد؟

مي دوني اعتماد چي چيه؟!

كسي اينجا نظري نداره؟!

 

 

 

           

 

اعتماد كن... اعتماد نكن!

 

از نظر من اعتماد مدل هاي متفاوتي دارد از قبيل:

 

اعتماد اجتماعي يا دوستانه (من بهش مي گم صميميت!)

اعتماد اخلاقي ( ارادت!)

اعتماد عاطفي ( وابستگي!)

اعتماد منطقي (در نهايت تبديل به عشق مي شود!)

اعتماد قلبي ( در اثر ايجاد عشق است و هيچگونه راه ايجاد ديگري ندارد!)

اعتماد شخصيتي! ( به ظاهر خوبه ولي در اصل واقعاً بده... بد بد بد!)

اعتماد مطلق! (نمي دونم... شايد بشه گفت بندگي!)

و...

 

اعتماد يعني دربست قبول داشتن (به تو مي سپارم!) حالا از هر لحاظ كه باشه... با توجه به اين تعريف، اعتماد مي تونه گونه هاي فراوان ديگري نيز داشته باشه كه مي تونيد خودتون كشفشون كنيد!

 

***حتماً منو هم در جريان بگذاريد!***

 

قبلاً فكر مي كردم اعتماد داشتن چيز خوبيه اما الآن سبك اعتماد داشتن برايم مهم شده است.

خوب مسلم است كه بنا به تعابير بالا هر اعتمادي مناسب نيست!

 

مردان بهتر عاشق مي شوند!

 

نكات گفته شده را يكبار از سر بگذرانيد...

آيا از ويژگي هاي بارز مردان و زنان چيزي را در نام گذاري ها مي بينيد؟

بله درست است؛ عاطفه و منطق!

كسي كه از لحاظ عاطفي به فرد ديگري اعتماد مي كند، درواقع منظورش اين است كه احساس و عاطفه ي من دربست در اختيار تو! اين آدم كسي است كه قبل از ديدن هر چيز ديگر در معتمدش، احساس و عاطفه ورزي او را ديده و پسنديده، و در همان جايگاه باقي مانده است! (يعني به سراغ موارد ديگر انسان بودن فرد مقابل نرفته است!) و اين جاي تأسف دارد. اين همان موضوعي است كه بسياري آن را عشق قلمداد مي كنند در صورتي كه به طور كل خطاست! اين چيزي نيست جز وابستگي! و متأسفانه خانم ها گاهي دچار اين سراب مي شوند (سراب عشق!) چون در تصميم گيري زنان اولين چيزي كه پا به درون گود مي گذارد، احساس و عاطفه است... و بسيارند زناني كه پس از اين مرحله به سراغ مراحل بعدي نمي روند و به همين قدر كفايت مي كنند و در نهايت به شيوع وابستگي دامن مي زنند! در حالي كه آقايان از همان ابتدا براي اعتماد كردن با منطق و پذيرفتن حقيقت ها پيش مي روند و گرچه به سرعت خانم ها عواطفشان برانگيخته نمي شود اما درست و حسابي عاشق مي شوند ( اگر بشوند!!)

 

زنان عشق بادوام تري دارند

 

و اما... اگر فرض را بر عاشق بودن يك زن و مرد بگذاريم، زنان به لحاظ همان ويژگي عاطفي و اين كه راحت تر، سريعتر و بهتر مي توانند با قلبشان ارتباط برقرار كنند، ميزان اعتماد قلبي شان به مراتب بيشتر از مردان است. به نظر من اعتماد قلبي همان ايمان است. و ايمان پذيرش هر چه هست و اعتمادي همه جانبه را نتيجه مي دهد. در نتيجه پس از عشق ورزي، برقراري ارتباط با قلب و در مرحله بعد، رسيدن به ايمان و اعتماد قلبي دوباره عاشق مي شوند! و مادامي كه اين ارتباط قوي و مؤثر قلبي برقرار مي شود، اين چرخه نيز همچنان ادامه پيدا ميكند! اما مردان ممكن است(!) در همان چرخه ي اول در مرحله ي برقراري ارتباط با قلبشان بمانند و يا دير اين ارتباط برقرار شود! ( در هر دو مورد زنان و مردان استثنائات زيادي وجود دارد!!)

 

 

در جايي خواندم:

« زن پذيرش هستي است و مرد، آگاهي كيهاني. زن با عشق و مهرورزي نياز مرد را به پذيرفته شدن ارضا مي كند و مرد با بخش آگاه وجودش نياز زن را به ابراز وجود و دانستن كامل مي كند و اين دو موجود در كنار هم آر ام مي گيرند.»

 

                                                              

 

من خيلي اين متنو دوست دارم! نظر شما چيه؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 13  توسط خان دایی  | 

 

 

 

... گفت:

- پنج وارونه چه معنا دارد ؟!!

دختر خواهرم !! اين را پرسيد

من به او خنديدم

كمي آزرده و حيرت زده گفت:

- روي ديوار و درختان ديدم!

بازهم خنديدم

گفت:

- ديروز خودم ديدم

مهران؛ پسر همسايه

پنج وارونه به مينو مي داد!

آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد!

بغلش كردم و بوسيدمش و ...

با خودم گفتم:

- بعدها وقتي غم،

سقف كوتاه دلت را خم كرد،

بي گمان مي فهمي

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!.....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 10  توسط خان دایی  | 

 

 

دوستت دارم هايت را باور مي كنم

درست مثل امضاي پاي نامه هايت

كه گفتي از خون دل است...